موفقیت همه جانبه
به گزارش ایسنا، در گزارش رسانه های دولتی آلمان آمده است که محل این رستوران هنوز مشخص نشده است، اما صاحبان آن در وب سایت خود از تمامی کسانی که خواهان عضویت در این رستوران هستند، درخواست کردند تا با پر کردن فرم مخصوص اعضای بدنشان را هر چه باشد، اهدا کنند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی تلگراف، این رستوران به شدت مورد انتقاد دولت این کشور قرار گرفته است، اما صاحبان این رستوران در بیانیه ای در وب سایت خود یادآور شدند که این محل را برای دوستداران آدمخواری که منتصب به قبیله برزیلی «واری کاکا» است، راه اندازی می کنند.
«میشاییل براون» نایب رییس حزب دموکرات مسیحی برلین در مصاحبه ای با روزنامه «بیلد» خاطرنشان کرد: "من تاکنون پیام های الکترونیکی فراوانی در رابطه با این رستوران عجیب دریافت کردم. ابتدا تصور می کردم که این موضوع یک شوخی است، اما این محل یک منطقه نفرین شده است."
وی افزود: "البته آدمخواری در برلین تاریخچه ای طولانی دارد؛ به طوری که در سال 2006 میلادی یک مرد ساکن این شهر با کشتن دوست خود به صورت داوطلبانه از بدن او ماه ها برای خود غذا تهیه می کرد تا این که دستگیر شده و به حبس ابد محکوم شد."ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادر بزرگش بود.
ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:
خانم جوان در دل گفت: "از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم."
مادربزرگ به خود گفت: "از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار میکنم که نوه ام جرأت تلافی کردن داشت."
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد: "ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم"!!!
ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند!
زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و اعتقادات خود ارزیابی و معنی می کنیم، غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب، چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و ویرانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور شستوشویش دهم از رنگ گناه
شستوشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال
میروم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
اشتباه کردن بخش جدایی ناپذیر زندگی ما انسانهاست. شاید در طی روز اشتباهات بسیاری را مرتکب شویم اما بر حسب عادت به راحتی از کنار آنها گذشته، و فراموش شان می کنیم و یا در بهترین شرایط به سرعت به جبران آن می پردازیم. البته برخی از ما نیز خیلی زیاد با اشتباهات خود انس گرفته و حتی انجام اشتباهات توجهمان را هم جلب نمی کند چه رسد به جبران آنها.
ادامه مطلب
مهرت نه عارضیست که جای دگر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در شود
*************************
دادن نظر چیزی از شما کم نمیکند.بلکه باعث دلگرمیه نویسنده میشودادامه مطلب
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند بگوییم صد هزاران وای از این
بی وفایی کن ،وفایت میکنند/با وفا باشی خیانت میکنند
مهربانی،گرچه آیینه خوشیست/مهربان باشی رهایت میکنند.
نظر دادن چیزی از شما کم نمیکند.بلکه باعث دلگرمیه نویسند میشود
ادامه مطلب
خدایا دمت گرم...شتر دیدی ندیدی
دادن نظر چیزی از شما کم نمیکند.بلکه باعث دلگرمیه نوسند خواهد شد
ادامه مطلب
دادن نظر چیزی از شما کم نمیکند بلکه به طرف مقابل روحیه و انگیزه میدهد....
ادامه مطلب
جای تعجب نیست که
در تحقیقی مشخص شده است که تقریباً همه خانم هایی که به تازگی ابتلا به
سرطان سینه شان به آن گزارش شده است، دچار پریشانی و اضطراب می شوند. اما
جدی تر اینکه، این وضعیت در تقریباً نیمی از آنها آنقدر پیشرفت می کند که
منجر به اختلالات روانی شدید مثل افسردگی می شود. ....
ادامه مطلب
این لذت از زمانی که برای چند لحظه پشت میز کار را ترک میکنند تا سیگاری روشن کنند و به قول خودشان خستگی را از تن بیرون کنند هم بیشتر است.
در حالی که سیگاریها هزاران دلیل را برای شما که آنها را از خطرات جانی این ماده آگاه میکنید سر هم میسازند تا شما را قانع کنند،
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |

